تبليغاتX
دریــــــا دل






















دریــــــا دل

وحشت از دوری ندارم/فاصله یعنی علاقه...

این که صبح بروی برای امتحان و جمع کثیر افتاده های ترم قبل را ببینی یعنی مرگ...

یعنی آن سوالاتی که آن سوی در انتظارت را می کشند، این سوی در خون ت را می کشند و آن سوتر جنازه ات را...

یعنی جنازه ی دیشبی را که صبح از خانه کشیدم تا آن سالن کذایی، تا وقتی برش گرداندم هزار بار نعش قبر شد...

یعنی دااااااااااغونم

یعنی...


نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 11:27 توسط فاطمه| |

حس می کنم چیزی در من بزرگ می شود...

هر بار که سیب سرخی گاز می زنم،

چیزی رشد می کند لابه لای سلول هایم

که روزی این پوسته را می شکافد و از پیله اش بیرون می پرد...

.........................................................

پ.ن1: 21 ساله شدنم دقیقا طعم سیب سرخ دارد...

پ.ن2: اسما طبق رسم هر ساله ش ما رو سرکار گذاشته بود!یک کتک مفصل پیشم داره!!!

پ.ن3: برای منِ بهمن ی ، بهمن حکم ماه را دارد برای دیوانه...یا شاید پلنگ! دیوانه میشم گاهی هر لحظه اش را...

یا علی 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:10 توسط فاطمه| |

در باب اینکه امشب را خدا زیبا آفریده و امشب اصلا از دید بنده بهترین شب سال است، حرف ها بسیار است!

راستیتش قرار بود فردا به روز کنم این وبلاگ را اما مجبور شدم الان به شب ش کنم! آن هم بخاطر خبر خوشی که بهم رسید...

امشب بله برون دوست صمیمی دوران بچگی هامه! البته الان هم دوست صمیمی منه آخه ما هنوز (و احتمالا تا همیشه!) بچه ایم!!!

خلاصه در این شب بسسیار نورانی و زیبا (به علت خاص) این اتفاق مبارک هم رخ داده که میمونیت (مبارکی) این شب تکمیل شه!

به اسمای گلم هزار هزار تا تبریک میگم

شب خوش!

یا علی


برچسب‌ها: تولد, دوست
نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:15 توسط فاطمه| |

"فقط نقل ِ تقوا نبود. بوی یاس...بوی یاس...در آغوشش...در آغوشش...در آغوشش نگرفتم."*

............................................

پ.ن: بندی را که پاره می کنی و گره می زنی و پاره می کنی و گره می زنی...کوتاه می شود...نزدیک تر می شود...بعد تو می مانی و یک گره...یک عقده...و فاصله جمع می شود توی همان عقده، همان که نه می شود قورت دادش و نه می شود بازش کرد...

*لازم است بگویم این جمله، پایین صفحه ی 393 ی کدام کتاب است؟!


یا علی مددی

نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:58 توسط فاطمه| |

پیامک بازی شب امتحان من! :

من: 

من دیگه خسته هستم میخوام برم بمیرم

ترم دیگه به هیچ وجه عمومی نمی گیرم!

اسما: سلام عزیز چت شده؟!چی میگی؟!

من:

درد درسی کشیده ام که مپرس!

اسما: به فیزیولوژی و آناتومی و بیوشیمی و اینا که فکر کنی تازه میفهمی فردا امتحان خوبه است!

من:

من از "اندیشه" ام چونان حزینم/که مشتاق "تنفس" می نشینم!

"زبان" و "خون" اگر چه غول، اما/به جز اندام "اندیشه" نبینم!

اسما:ببین چقد اندیشه خوبه استعداد بدیهه سرایی تو شکوفا کرده!

...............................................

پ.ن: دعا بفرمایید...!

نوشته شده در جمعه سی ام دی 1390ساعت 21:55 توسط فاطمه| |

هر شب

تسبیح فیروزه ام می گوید

آخرین دانه ی استخاره ات

خوب نیست...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 13:53 توسط فاطمه| |

گاهی بهانه ی خوبی پیدا می کنم برای فکر کردن به تـــو

حتی اگر به اندازه ی یک سوپر چیپس باشد!

...............................................

پ.ن: من ی که یک دریــا از تو خاطره دارم....


برچسب‌ها: خاطره, سوپر چیپس
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 0:0 توسط فاطمه| |

ماه م این هفته برون رفت و به چشمم سالی ست

حال هجران تو چه دانی که چه مشکل حالی ست...

*حضرت حافظ...فال امشب...

................................................

پ.ن: ایستاده بودم توی ایستگاه اتوبوس...یکدفعه جلوم را نگاه کردم، آن سوی خیابان تاشیکا و ماشیکا با یاشیکا شان از غربتم عکس انداختند!...برگشتم...تاشیکا و ماشیکا رفتند سراغ یک سوژه ی غریب تر...

شعرنوشت: روی سن داشتم شعر می خواندم، یک تاشیکای دیگر(!) ایستاده بود عکس بیندازد! همین که دهانم باز می شد و ابروهایم بالا می رفتند فلش می زد! بیچاره خیلی تلاش کرد یک عکس درست و حسابی بگیرد!!!

دل نوشت: دلم از لباس صورتی ِ کودکی م تنگ تر شده...

یا علی

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 21:48 توسط فاطمه| |



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:57 توسط فاطمه| |

پیرمرد توی CCU را می گویم

ایستاده بودیم بالای سرش. چیزی نمی فهمید از حرف هایمان. استاد لوله های متصل به قلبش را نشان می داد. چیز زیادی نمی فهمید. استاد پیراهنش را از روی سینه اش کنار زد...لوله های متصل به سینه اش...استاد توضیح می داد و پیرمرد چیزی نمی فهمید...اصطلاحات را انگلیسی می گفتیم که چیزی نفهمد...که نفهمد فرصت زیادی برای زندگی ندارد...

پیرمرد خجالت می کشید...پیرهنش را کشید روی سینه اش...پیرمرد چیزی نمی دانست اما شاید می ترسید...

.......................................................

پ.ن: یاد زهرا سادات افتادم...وقتی از شرم چادرش را روی سرش کشید...وقتی نمی دانست...


برچسب‌ها: بیمارستان, طلا و مس, پزشکی
نوشته شده در جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 21:39 توسط فاطمه| |

یک خاطره ی قدیمی را در ذهن فالنامه ی حافظ باز می کند و با صدای خشنی می خوانَد:

ماه و خورشید به امر تو به منزل چو رسند...

قطره ی اشکی از گونه اش می افتد روی روسری صورتی گلدار...

از سمت دیگر خیابان خاطره ای نزدیک می شود و باز در کابوس های دختری درست در کوچه ی کناری می ایستد و ابروهای دخترک را با دست هایش صاف می کند...

فالنامه جیغ می زند...

انگشت های خاطره ای لای فالنامه گیر کرده است...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 21:1 توسط فاطمه| |

کسی از سمت راست نیمکت چوبی دستش را توی کیفش برد...کسی در سمت چپ نیمکت چوبی توی خودش بود...کسی در سمت راست نیمکت چوبی توی خودش رفت، دست شد، توی کیفش رفت، سیب سرخ تهِ کیف را در آورد...کسی که عمیقا در سمت راست نیمکت توی خودش بود عمیقا توی سیب رفت...

کسی روی سمت چپ نیمکت چوبی سیب را بی توجه توی کیفش گذاشت...کسی که دیگر در سمت چپ نیمکت چوبی نبود، با کسی که دیگر در سمت راست نیمکت چوبی نبود...(شاید خداحافظی کرد)

جای خالی کسی در سمت چپ نیمکت چوبی بوی عمیق سیب را شنید...جای خالی کسی روی نیمکت چوبی بوی عمیق سیب را گاز زد...جای خالی کسی در سمت چپ نیمکت چوبی دهانش خونی شد...جای خالی کسی با دهان خونی تا صبح در خواب جای خالی او را صدا می زد...کسی که دیگر نه در سمت راست نیمکت چوبی بود و نه در بوی عمیق سیب...

.......................................................

پ.ن: کسی در سمت راست نیمکت چوبی دیگری پشت تابلو را امضا می کند: f ....

نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 16:52 توسط فاطمه| |



ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه دوم دی 1390ساعت 15:52 توسط فاطمه| |

گاهی حافظ جوری جوابت رو میده که کف می کنی! و من همیشه بازی با این پیر رند رو دوس دارم...

وقتی عجیب می گه...عجیب...آخرین فال شب یلدای من:

 

دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت/بشکست عهد و از غم ما هیچ غم نداشت

یا رب مگیرش ارچه دل چون کبوترم/افکند و کشت و حرمت صید حرم نداشت

بر من جفا ز بخت من آمد و گرنه یار/حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت

...

 

.........................................

پ.ن: جزوه های نخونده رو گذاشتم کف اتاق! دیگه جای سوزن انداختن نیست!

 

یا علی

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 12:29 توسط فاطمه| |

یه خسته نباشید حسابی به بروبچز گل بسیج که بالاخره بعد از کلی تلاش و جلسات مکرر(!) زحماتشون به بار نشست و فصلنامه ی خوشگلمون از چاپ خونه در اومد...

...........................................

پ.ن: سردبیر هم سردبیر های قدیم! تف تو ریا!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 16:51 توسط فاطمه| |

تو نمیدانی چه طوفانی به راه می افتد 

در دلم

تنها با نسیم نام ت...

............................................

می خواستم بریزم به پایت

تمام هستی ام را

مثل درخت های پاییز...

اما در بهار تو جایی برای پاییز من نیست...

............................................

صدایت که می کنم...

در کوه، سنگ ها

در آسمان، باران

در خیابان، برگ ها

در دریا، آبشارها

و در خودم...

دل ی  می لرزد و می ریزد...

..................................................

پ.ن1: آرام نمی گرفت...ضجه میزد...نفسش بند میومد...ضجه می زد...ناله می کرد...توی رواق امام خمینی...حال عجیبی داشت...حالم از خودم گرفته شد...روز عاشورا...ضجه میزنه هنوز توی حافظه م...

پ.ن2: یک نفر اینجا ذهن و دلش گره خورده...

پ.ن3: مثلا با اسما و آیلین قرار گذاشته بودیم امروز 3 جلسه ی اول فیزیولوژی قلب رو بخونیم! من تازه نیمه ی جلسه ی اولم!!!


یا علی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 19:10 توسط فاطمه| |

گفتم می نویسم از بهشت رضا...

بهشت است.همین! یعنی نمی شود ازش نوشت...نمی شود آن همه عشق را یکجا هضم کرد توی دل! نمی شود گفت کنده می شوی از زمین در برابر بال هایشان...نمی شود گفت دلت چقدر هوایی می شود که با تک تک شان یک دل سیر درد دل کنی و پا به پاشان اشک بریزی توی این روزها...

گیر دارد، کشش دارد...گیر می کنی در هوایش درست مثل نهال هایی که دل نمی کنند از میانشان...

روضه میخوانند توی دلت، تو زیارت عاشورا را توی دستت گرفته ای و او در گوش ت زمزمه می کند...ضجه می زند...روضه میخواند...روضه میخواند...روضه میخواند...تا سرت را روی دامن سنگ قبرش بگذاری و اشک بریزی و سر به سنگ بکوبی...

و من چطور می توانم عشق تو را دریابم، شهید برونسی؟... کاوه ی عزیز تو بر بال کدام فرشته سوار بودی جوان جنگ؟!

و من نمی توانم بنویسم...

شاعر شکست خورده ی طوفان واژه هاست...ببین:

یا علی...

نوشته شده در یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 20:40 توسط فاطمه| |

باز هم...

سیما امروز برام تعریف کرد:

مهسا خیلی تلاش کرد که برا بچه ها یه دست غذای امام رضا رو گیر بیاره اما نشد...سیما با چن تا از بچه ها داشتن تو صحن انقلاب دعای اخوت می خوندن! (هرچند مخصوص آقایونه). یدفعه یه خادم خیلی خیلی پیر با یه عصا میاد پیششون و از جیب پالتوش یه مقدار برنج در میاره میده بهشون و میگه زیر چادرتون قایمش کنین...از اون یکی جیب پالتوش هم کمی نون در میاره و بهشون میده...

آقا آقا آقا دیوونه م کردی...خیلی بامرامی به خدا...

...............................................................

پ.ن: ظاهرا برنج ها رو دونه دونه بین بچه ها پخش کرده بودن اما من نبودم اون موقع...یعنی لیاقتشو نداشتم...شاید هم چون 2 سال پیش نون آقا بم رسید!...

پ.ن2: خوابی رو که آذر 88 دیدم تو این سفر تا حدودی تعبیر شد...بقیش به کرم آقاس...

پ.ن3: خیلی حرف دارم...از جواب "نه" ای که آقا بهم داد بعد از اون همه شوق...از شام غریبان حرم...از بهشت رضا...

پ.ن4: دل تنگم...


یا علی

نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 20:33 توسط فاطمه| |

باز با کوله باری از گناه رفتم و با کوله باری از دل تنگی باازگشتم...

میخواستم یک جور دیگر بنویسم اما... بگذار از کراماتش بنویسم توی همین چند روز... :

خادمان حرم در حال تعویض گل های گلدان بالای ضریح بودند که گلدان از دست یکی از خدام افتاد روی سر یه دختر...سر دختر شکست و بیهوش شد و به بیمارستان منتقل شد...

خادم با امام رضا درد دل کرد : آقا جلوی زائرت شرمنده شدم...

جمعی از خدام برا عیادت دختر به بیمارستان رفتن.مادر دختر در حال گریه سراغ اون خادم رو گرفت...

خادم جلو آمد و مادر دختر به پاش افتاد... و گفت: دختر من کر و لال بوده اما از وقتی گلدان افتاد روی سرش تو بیمارستان چند بار منو صدا زده مامان....

.....................................................

پ.ن: این مهربانی ها که عادت توست....کاش نا مهربانی عادت من نشود...


یا علی

نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:33 توسط فاطمه| |

مدتی ست مدام زمزمه می کنم:

هم می دانم...هم میداند که "من" تقوای خدا را نداشتم اما خدا تقوای مرا پیشه کرد...

.........................................

پ.ن: از من نیست این جمله...

پ.ن2: می گویند زائر اما...من همان مسافر کوی تو ام...


یا علی

نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 19:54 توسط فاطمه| |

بگذار در گندم زار نگاهت

کمی چشم هایم را بچرانم!

..................................

پ.ن: ...


نوشته شده در سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:54 توسط فاطمه| |

زن ها

تن ها

هم وطنان

کشور تن هایی تو اند،

مـــَــرد!

...........................

پ.ن: اصلا فمینیستی نبود ها!

یکی نوشت: با زن ها فقط باید کنار آمد!

من نوشت: با مرد ها کنار هم نمی شود آمد!

یادآوری: این پست کاملا عاشقانه است!!

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 21:44 توسط فاطمه| |

پاهایم لغزید

پاهایم از بام گناه لغزید

و بر سجاده ی توبه ات افتادم

.....................................

پ.ن: امشب سالگرد یک اتفاق است...

نوشته شده در شنبه پنجم آذر 1390ساعت 19:30 توسط فاطمه| |

كاش

تو و خدا را با هم داشتم...

.................................

يكي گفت: كاش ها آدم رو اذيت مي كنن فقط.

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 10:33 توسط فاطمه| |

-: فاطمه خانم! اگه یه دختر خوب بین دوستات داری برا آقا پسر ما...!!!

: چشم!

-: پسرم گفته علاوه بر اینکه دختره تحصیلکرده باشه باید پدر و مادر و برادر و خواهرش هم دکتر و مهندس باشن!!!

: !

خب اگه از من درباره ی پسرتون پرسیدن چی بگم؟!

-: خیلی بچه ی خوبیه! سرکار جدیه اما همه ی کارمنداش دوسش دارن! قدبلنده و چارشونه!

: تحصیلات؟؟؟؟؟

-: فوق لیسانس!

: (اینجانب توی دلم گفتم:چه خوش اشتها! دکتر میخواد!)

-: حتما خونواده ش تحصیلکرده باشن ها! پسرم گفته نه خیلی باحجاب باشه نه خیلی بی حجاب!!! سنش هم کم باشه!

: بله چشم!

!

................................................

پ.ن1 : من هرچی ذهنمو زیر و رو کردم بین دوستام کسی پیدا نشد! اگه کسی در خودش پتانسیل عروس شدن رو می بینه با این شرایط اینجا پیام بذاره!!! من تضمین می کنم!

پ.ن2 : اصلا میخواستم یه پست دیگه بذارم! مگه ملت میذارن؟!


یا علی

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 19:40 توسط فاطمه| |

خدا جان!

بدجور بازي ام دادي...

بنا نبود دلي را كه هديه دادي به سينه ي ما اينجوري بشكني...بنا بود خداي خوبي باشي! من دعا كنم تو بگويي: بفرما! "عسي ان تحبوا شي و هو شر لكم" نداشتيم!!!

اصلا پس تو آن بالا چه كاره اي؟! خب مواظب اين امانت لعنتي باش...نگذار دلي ببنديم كه عاقبتش دل بريدن است...

اما ميداني همه ي گله هام آخرش به التماس مي افتد...

خودت همه كاره اي...خودت كمك كن...

راستي خداجان! اما و اگر كه توي عهد ما نمي آوري؟!

...................................................................

پ.ن1: وقتي قريب نيمي از جزوات امتحان 3واحدي را نخوانده اي، ناچارا به شانس متوسل خواهي شد...

پ.ن2: عميق نفس مي كشم، حتي بازدم هاي تو را...

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 22:1 توسط فاطمه| |

روی گلویت

هنوز نشان گناه ِ سیبی است

که من چیدم

و تو

به گردن گرفتی...

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 12:18 توسط فاطمه| |

به ديوانگي ام مي خندد

چاي تعارف مي كند

نگرانم مي شود

اشك هايم را مي بيند

ساكت مي شود

............................

-: خيلي بي قراري

: ...

-: من مث يه داداش كنارت مي ايستم...يه داداش واقعي...

: لبخند

.

.

.

-: وقتي حجابو انتخاب كردي، هيچ وقت كنار نذارش

: ...

...............................................................

پ.ن: با خدا اگه ميخواي قهر كني خوشگل قهر كن! حالا چادر نپوشي ولي مانتو گشاد+ پالتوي گشاد+ شال گردن+ روسري روي پيشوني كه نشد قهر با خدا!!!


يا علي

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 21:8 توسط فاطمه| |

شاخه ي حقيري زير پاي جنگل شكست

صداي شكستنش آهي شد

آه طوفان شد

پاد با خودش آه را برد

و جنگل

تا هميشه

آرامشش را از دست داد...

.....................................

پ.ن: اشك هايش را كه ديد دلش لرزيد...پس خواست هرشب اشك هايش را ببيند...

-زمين خورد و پاهايش خراشيد...چشم هايش پر از اشك شد...نوازشش كرد...لبخند زد...پس خواست هر روز زمين خوردنش را ببيند...

 

يا علي

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 20:58 توسط فاطمه| |

دلم گرفته...گرفته...گـــرفـته

...................................

پ.ن: قبل تر ها برام عجیب بود خیلی چیزا...اما حالا نه!

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 12:34 توسط فاطمه| |