دریا دل
این روزها هر وقت میخوام دم بزنم از حسین، تنها چیزی که شکل می گیره یک "سکـــــــــوت" عمیقه... -------------------------------------------------------------------- تاسف نوشت: تاسوعا بود. اون این طرف...با وضعی عجیب و... اون یکی اون طرف با لباس مشکی تو دسته ی زنجیر زن ها...مظلوم حسین جان...یه زنجیر به شون یه نگاه معنی دار به دختر...یه زنجیر به شون یه نگاه معنی دار به دختر...و یک لبخند دوطرفه! سکوت نوشت: شلمچه...شب...آوای "کربلا منتظر ماست بیا تا برویم"...هنوز صدای زیباش تو گوشمه...پسر بچه ی مداح..."مرا مران مرا مران از درت/ به پهلوی شکسته ی مادرت..." یا علی سلام چقد ضدحاله وقتی لینک وبلاگ کسی رو می بینی و واردش میشی اما می بینی اون طرف خودشم وبلاگشو دوس نداره و ولش کرده به امون خدا... اون وقت اگه من باشم اون وبلاگو با یه کلیک "قرمز" سر می برم و میرم یه وبلاگ دیگه... *من کلا اهل مقدمه چینی نیستم! اما خب... نمی خوام بگم دارم میرم چون خیلی وقته رفتم...دلیل دارم برا شاعر نبودنم...قبلنا دلیل نداشتم اما الان دارم الان دیگه زجر میکشم از حضور تو انجمن شعر با اینکه یه وقتی از سر و ته کارام میزدم برا فقط یک ساعت و نیم فقط شعر شنیدن... میدونی.......... قانون جذب تا حالا به گوشت خورده؟ آدم رو هر چی فکر کنه به هر چی تمرکز کنه حتی گله از چیزی که دوس نداری...این ها همه باعث میشن اون چیز به تو جذب بشه...و این یه قانونه...و من 100 درصد چشیدمش... میخوام بگم اگه شعر بمونه، ذوق بمونه، منم برمیگردم...روزی که شعرهام پر شه از اون چیزایی که دوس دارم... این قد از غم و بدبختی و دوری و جدایی و درد و فلاکت و دلتنگی گفتم که همه ی اینا بهم جذب شد...نخند!!! من به حرفی که می زنم ایمان دارم... البته این برا اینه که من اگه بخوام شاعر باشم باید لمس کنم حسی رو که میگم...و قانون جذب اون چه رو من بهش تمرکز میکنم با سخاوت به من می بخشه...حتی بدبختی رو... من به اینا اعتقاد دارم...برام مهم نیس که تو بهش بخندی یا فکر کنی... به نظرت میشه فقط از چیزای که دوس داری شعر بگی؟! هر وقت تونستم جمله ی بالا رو عملی کنم سرمو بالا میگیرم و میگم: میخوام شاعر بمونم... پس تا......... تو این شب های عزیز منو از دعاتون محروم نکنین... یا علی... علی... علی... علی... علی... علی... علی......... از غم هجر مکن ناله و فریاد که دوش زده ام فـالی و فریـاد رسی می آیــد خواجه حافظ گفت: "خامان ره نرفته چه دانند ذوق عشق دریادلی بجوی و دلیری سرآمدی آنکو ترا به سنگدلی گشت رهنمون ای کاشکی که پاش به سنگی برآمدی" گفتم: چشــــــم! ...و این ترانه تقدیم به مردی که در باران نیآمد... تو هنوزم که هنوزه زیر بارون، تو کتابی کی میای میرسی اینجا؟ کی میای مرد حسابی؟! دست من دیگه کوچیک نیس کتابم کهنه و زرده اما تو قلب کوچیکم یکی میگه : برمی گرده... من یه بارونی گذاشتم تو همون صفحه که توشی یادته بهت می گفتم که باید اینو بپوشی؟! دیدی تقصیر خودت بود! بابا برداشتش و بردش بابا هم رف زیر بارون، زیر بارونای ترکش... بابا می گف که یه روزی از کتاب میپّری بیرون ولی اونم منو گول زد، رف میون کتابامون... حالا دیگه اسم بابا رو، با قرمز می نویسن نه، میگن بر نمی گرده، از کتاب درسی من مامانم میگه که بابا زیر بارونا شهید شد واسه اینه که یه عمره مث جاپا ناپدید شد... ولی بازم می دونم که تو تو راهت اونو دیدی اما می لرزه نگاهم...نکنه تو هم شهیدی؟ نه، هنوزم که هنوزه زیر بارون تو کتابی زود بیا _شب نرسیده_ نکنه تو راه بخوابی؟! اگه از کتاب پریدی بیا اینجا، من همینجام پیش سنگ مستطیلی که بزرگ نوشته : گمنام... یا علی با خوش حالی فریاد می زنم : آخ جون... کسی نیست بگوید: آخه دیدن یه درخت بلند این قدر خوشحالی داره دختر؟ به طرفش می دوم و بغلش میکنم... کفش های پاشنه دارم را از پا می کنم و خودم را به جان ارتفاع سبز یک درخت می اندازم...چه کیفی دارد! من که همیشه از درخت بالا می روم! اگر بدانی چقدر کیف دارد آن بالا ژست بگیری و با چشم های گرد نگاهت کنند و بگویند : نازنیــــــــــــــــــــــــــن! بیا پایین میفتی! و تو قاه قاه بخندی از ترسی که توی چهره شان موج می زند...بعد احساس کنی جاذبه ی زمین دلت را می کشد و انگار ته دل تو هم خالی می شود! حالا به خودت هم قاه قاه می خندی! اما ... و با صدای بلند داد می زنی: بابــــــــــــــــــا! یکی منو بیاره پایین!!! -------------------------------------------------------------------------- پ.ن1: من همیشه عاشق بالا رفتن از درختم! پ.ن2: آخرشو برا هیجان گفتم ! من همیشه خودم میام پایین...!!! پ.ن3: اینو قبول دارم که واقعا شیطونم! تنها گناه آینه ها زود باوریست... سلام از همین امروز......من 10 روز روزه ی فکر را بی سحری و افطاری میگیرم!!! آمده ام به همه بگویم تا یادم نرود! روی همه ی دیوار ها می نویسم با لبخند... و امروز تازه به عمق لبخند رسیده ام...ای کاش همیشه فکرم روزه بود! خاله جووووووووووووووووون منم میخوام آدم "بی فکری" باشم! گفتی که مرا عذاب خواهی فرمود من در عجبم که آن کجا خواهد بود آنجا که تویــی عذاب نبـود آنجا آنجا که تو نیستی آن کجا خواهد بود باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست... سلام (تعبیر شعر بالا برا کنکور!) " شعر را که جویدم تازه فهمیدم نه هضمش آسان نیست" بازم سلام مخصوصا به همشهری های با صفا و خوبم (ما اینیم دیگه! ) ووووووووو... دوباره شعر با لهجه ی شرین و ناز کازرونی : سِیلم نکنین که هم جو هِر هِر می کنُم مُ مدتیَن که گریه هام کِر می کنُم آخُر می دونُم که مث ژیان کهنه می شُم نه ، تو رُی دلت اَ غصه پِنچِر می کنُم اِی شمع بیشی بیوی تو قلبُم بیشینی مث پَرپَرونَک دور تو پِرپِر می کنُم هر کی میره زنجیرِی(زنجیره ی) طِلا بر می کنه- مُ مرواریوی اشک خودوم خِر می کنُم از صُب تا پَسین ناله میدُم نَگین سی چه؟- هر چی رَسی سر هم می کنُم، شعر(شِر) می کنُم قَدّی می پَرَستُمِت که عاشقت بِشَن تا عین خودوم سیت همه شاعر می کنُم نه فُیده ندار که شعر بگُم ، تو نَمخونیش نَب هر چی نوشتُم سی تو ، شِر وِر می کنُم هیچ وَخ (وقت) تو نفهمیدی...نه تقصیرِ مُنَن مُ مدتیَن حرف دلُم کِر می کنُم... یا علی سلام آره! بالاخره سر جلسه ی کنکور سراسری نشستم...و عجب تجربه ی خنده داری بود!!! آخه اون جا فقط از خودم خنده م گرفته بود...منی که 5 ، 6 ماه بود نخونده بودم... میدونم باور نمی کنید بی خیال... سرمو گذاشتم روی صندلی خواب چشامو گرفته بود...10 دقیقه گذشت داشتم خواب می رفتم خانوم مراقب اومد دست گذاشت رو سرم گفت : خانوم مشکلی داری؟ اون موقع دوس داشتم بلند بلند به خودم بخندم...و لحظه شماری برای پایان جلسه! اینا رو گفتم که احیانا کسی کامنت نذاره و از کنکورم بپرسه! سال دیگه ایشالا. الان دارم "نفس های بی هدف" محسن یگانه رو گوش میدم... و این تیکه: آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم چون با تو ام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم... لطفا برام دعاااااااااااااااااااااااا کنید... دعا؟! امسال شب لیله الرغایب هیچ آرزویی نکردم...نمی دونم چرا؟! دیروز تو برنامه ی خانواده 1 بود فک کنم می گفت روزی کسی تو مناجات با خدا میگه خدایا من این قدر گناه کردم اما تو مجازات و عذاب نکردی؟ ندا میاد که بزرگترین عذاب و عقوبت اینه که زیبایی مناجات با خودم رو ازت گرفتم... یا علی سلام "دندان های ذهنم را مسواک می زنم تا لبخند هایش بدرخشند آن وقت عشق را نفس می کشم با طعم نعنا! تا رگ هایم از ضربان سرخ عشق همدیگر را به آغوش بگیرند و من با غرور بگویم: امشب می خواهم با خدا برقصم!" افکار نعنایی را می جوم... خدایا! لطفا در ِ گوشم بگو فردا چه طعمی دارد؟!!! یا علی سلام اول از همه باید بگم من اصلا سیاسی نیستم! اما به عنوان جوونی که برا اولین بار حق رای پیدا کرده اونقد برا خودم احترام قائلم که محکم پای صندوق رای بایستم... چند روز پیش یکی از ابیات این شعرو برا چندتا از دوستام پیامک زدم. برام جالب بود وقتی دوستم از انتخاب من تعجب کرده بود. می گفت جامعه ی شعرا و نویسندگان دل خوشی از آقای احمدی نژاد ندارن...گفتم قبل از اینکه شاعر باشم یه ایرانی عاقل و بالغم... میخوام گله کنم از اون آقایی که از پدرم بزرگتره و میگه پای صندوق رای نمی ره...شما که انقلابو دیدین...شما که شهید دادین...شما که رای "آری" دادین...حالا چرا با دستای خودمون آرمانی رو که اینقد براش تلاش کردیم نابود کنیم... نه! من ایرانیم...رای دادن هم حق و هم وظیفه ی منه...این اختیار و استقلال، حاصل خون شهدای ماست... ...و من به پیروی از فرمان ره بر فرزانه و بزرگوارم به کسی رای می دم که درد مردم رو بفهمه: دکتر محمود احمدی نژاد. فقط بدون حرف جور و واجور میخوام بگم سلام رئیس جمهور میخوام بگم خیلی درستی دکتر نه دنبال پول و نه پُستی دکتر فقط تویی که می تونی بسازی ایرانو بی رشوه و پارتی بازی اینجا که رای هرکی باسواده فقط برای احمدی نژاده... دادن وعده آسونه، قشنگه مرد عمل دکتره، مرد جنگه شجاعتش ژنو رو جابه جا کرد صهیونیا رو کلی کله پا کرد! خوشم میاد که عاقلی، زرنگی با مردمت صمیمی و یه رنگی اگه بخوام خدمتاتو بشمارم از بسی که زیاده کم میارم مردم اگه قدر تو رو بدونن 4 سال دیگه هم به پات می مونن شعرم اگه احساسیه ببخشید اگه یه کم سیاسیه ببخشید فقط یه بیت دیگه با اجازه اگه نگن سر یا ته پیازه!: مخالفات جملگی دندشون نرم آقای احمدی نژاد دمت گرم... به امید تداوم حضور شایسته ترین رئیس جمهور ایران ، دکتر احمدی نژاد . یا علی رحلت اسف بار آیت الله العظمی محمد تقی بهجت رو به ساحت مقدس امام زمان(عج) تسلیت میگم... سلام بعد از مدت ها...نقد بفرمایید: شکسته ایم، چقدر از غرور آدم ها و تحت سلطه ی قانون زور آدم ها هنوز هم که هنوز است می شود شک کرد به عقل و منطق و فهم و شعور آدم ها! و یک جهانِ پر از ازدحام اجباری و یک جهان که پر است از وفور آدم ها_ نشسته روی دلش زخم های سنگینی دوباره از برکات حضور آدم ها! فقط کم است زمین هم زبان دراز کند بگوید از ته دل: مُردِشور آدم ها... عجیب نیست که تاریخ هم کلافه شود از این نگارش و ثبت و مرور آدم ها! شروع قصه ی ما سیب سرخ حوا بود شروع قصه ی تلخ قصور آدم ها گرفته فاصله از چشم های ما، احساس نشسته مثل خدا، عشق، دور آدم ها هنوز هم به ریال و دقیقه و ساعت چقدر طعمه میفتد به تور آدم ها! و ما هنوز به تعبیر عشق معلولیم بیا گذر بکن از چشم کور آدم ها بیا مسافر خورشید، با تو می آید هزاره ی گُل و عصر ظهور "آدم" ها... *امیدوارم به تفاوت معنایی "آدم" در بیت آخر و بقیه ی ابیات توجه داشته باشید. راستی یه سری به پایین صفحه بزنید...یه کد قشنگ گذاشتم. نیازی به حرف جانبی نیست! یا علی سلام این روزا دختر خاله م همچین فیلسوف شده! پیامکای خوشگل میفرسته برام: "میدونی قشنگی زندگی چیه؟ این که تو بی خبر باشی و یکی دیگه به خاطرت با خدا راز و نیاز کنه..." چی؟ من چی جواب دادم بهش؟! خب معلومه: "صدای قلب نیست صدای پای توست که هر شب در سینه ام میدوی کافیست کمی خسته شوی کافیست بایستی!" (با تشکر ویژه از خاله زهرا!) ********************************************** ...و قشنگ ترین جمله ای که تو این هفته شنیدم...از کسی که خیلی بهش مدیونم... "کسی نگرانی و اضطراب داره که به خدا توکل نکنه..." خدای من...کمکم کن یاد بگیرم بهت توکل کنم...از ته دل... "و من یتوکل علی الله فهو حسبه" یا علی سلام اول یه خبر: وبلاگ شعر هام منتقل شد اینجا! می دونم اون پارسی بلاگه دیر میاد بالا برا همینه... ...امروز صبح وقتی از خواب پا شدم تلوزیون روشن بود و : دوباره شعر زیبای مرحوم آغاسی...ای دو سه تا کوچه ز ما دور تر/نغمه ی تو از همه پر شور تر/کاش که این فاصله را کم کنی/محنت این قافله را کم کنی... عجب حال و هوایی...این شعر یه جور درد دله...اصلا برا نقد نیست...نقدش با آقا هر چند هیچ وقت نمی شه دلو رو زبون بیاری... این روزها فقط به شما فکر می کنم آقای جمعه های به پایان نیامده از روزهای بی تو دلم سخت خسته است از جمعه های رفته و مهمان نیامده آقا نشد شبیه کسی خوب تر شوم... تنها دلم برای شما تنگ می شود وقتی گلایه می کنم از دوریت، فقط یک مشت واژه،قافیه،آهنگ می شود حتی سکوت شعر تو را داد می زند این واژه ها برای تو ایوب می شوند آقا به روز های سیاهم کمی بتاب آقا به شعر های پر از غصه ام بخند هر روز از تو از خودمان دور می شویم ما ها که ابتدای همین راه مانده ایم آقا چقدر فاصـــــــــــــله داریم تا شما ما ها که بی حضور تو گمراه مانده ایم تقویم انتظار تو را ثبت می کند هر جمعه ،هر بهار، و یک برگ خالی ِ ... ای انتظار یوسف زهرا به سر برس در ندبه های جمعه و جایی حوالی ِ ... سلام این داستانو تا حالا شنیده بودین؟ یه جایی خوندم بد نیس شما هم بخونید: مردی به استخدام یك شركت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز كار خود، با كافه تریا تماس گرفت و گفت: " یك فنجان قهوه برای من بیاورید" صدایی از آن طرف پاسخ داد: " شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با كی داری حرف می زنی ؟" كارمند تازه وارد گفت:" نه" صدای آن طرف گفت: "من مدیر اجرایی شركت هستم، احمق" مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: " و تو میدانی با كی حرف میزنی بی چاره؟" مدیر اجرایی گفت: " نه" كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت! جالب بود نه؟ همیشه راه گریز از اشتباه وجود داره...گاهی حتی بعد از اینکه فک می کردی دیر شده و اقدامی نکردی متوجه می شی هنوز هم دیر نشده بود! پس همیشه تا آخرین لحظه درمیدان بمون... ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ امروز دختر خالم یه پیامک برام زد که خیلی جالب بود. نوشته بود: "هر وقت در زندگی زمین خوردی چیزی از زمین بردار" یا علی سلام همینطور که اومدم دیدم ای بابا کلی وقته هیچ چرت و پرتی تو این دریا دل ننوشتم... دلم میخواد بگم خیلی وقتا آدم با سر شیرجه میزنه تو ....مثلا تو مشکلات...تو غم ها...تو شادی ها...تو گناه...تو ثواب...تو باغچه!!! چی شد؟ این آخری رو تا حالا نشنیده بودین؟! من که تجربه ش کردم! اول خاطره شو تعریف میکنم بعد حرفمو ادامه میدم: فک کنم 7 سالم بود طبق همیشه! با داداشم فوتبال بازی می کردیم!!! منم دروازه بان شده بودم خیر سرم...خلاصه پشت دروازه ی بنده یه باغچه بود پر از گل محمدی که بعد از سالیان دراز و رشد زیاد قدشون از خودم بلند تر بود با خارهای کمی تا قسمتی وحشتناک! ترسیدین؟! خب به ادامه ی داستان گوش بدید داداشم توپو شوت کرد اما از زیر دستم در رفت منم به رگ غیرتم برخورد و از هیچ تلاشی جهت گرفتن توپ دریغ نکردم و دنبالش دویدم.......... نزدیک باغچه که رسیدم چشمم تار شد و.....اینجاس که خدا فرشته هاشو میفرسته کمک! بابام خوشبختانه اونجا بود و دستمو گرفت از تو باغچه کشید بیرون! شانس آوردم تا ته نیفتادم رو بوته ها وگرنه آبکش می شدم!!! خب حالا نتیجه ی این ماجرا همینه...بعضی جاها هست که نباید شیرجه بزنی اما میزنی! اون موقع هاس که خدا دستتو می گیره... گاهی باید شیرجه بزنی اما خودتو عقب می کشی! اینجاها یه دستی از پشت هلت میده... می بینی؟ خدا همیشه با توه...اگه نمی بینی مشکل خودته!!! اما بدون که اون می بینه... پس...به فرموده ی امام ره : " این دنیا محضر خداست ، در محضر خدا معصیت نکنید..." حتما الان دارین میگین چه ربطی داشت؟ حرف تکراری زدن که آسونه! اما من خواهش می کنم به این جملات تکراری کمی فکر کن.......... سلام........................................ اومدم که امشب بنویسم از دلم...آخه اون بالا نوشته: دل نوشته های یک شاعر گم شده! یک صفحه ی پر نوشتم...اما... فقط یک چیز: من فاطمه ی دریایی ام!!!!!!!!! یک شاعر 18 ساله! فقط همین! یک خاطره ی جالب: یه جایی شعر :"چه حرف مفت قشنگی است دوستت دارم" رو گذاشته بودم ...و مصرع: درون حنجره ام غده ای تومور می شد... می دونید یه نفر چه برداشتی کرده بود؟ نوشته بود خانوم دریایی شما بیماری خاصی دارین؟!!!!!( به خاطر کلمه ی تومور!) ...و یه چیز دیگه: شنیدم استاد مردانی شاعر بزرگ خودمون به خاطر برداشت بدی که از شعراش تو کتابای درسی شد سعی کرد شعرا رو از تو کتاب ها برداره! جالبه نه؟ حرف دیگه ای نیست... یا علی این هم از تارنمای سبز! خب اول باید تشکر کنم جدی جدی از دست اندر کاران محترم همایش... خب نمی شه انتظار داشت استارت هر چیزی خیلی ایده آل زده بشه مثل همین همایش اما هدف و آرمان اون مهم بود که تا حدی حاصل شد. وقت مناسبی پیش نیومد که بتونم همه ی دوستان رو بشناسم و باهاشون صحبت کنم اما خیلی خوشحالم از این که خانوم سیاح پور استاد بزرگوار اونجا کنار من نشسته بودن... واقعا دوس داشتم تا آخر برنامه بمونم اما به خاطر محدودیت زمانی بعد از خوندن شعر فلنگ رو بستم!!! با این که دوس داشتم از مطالب ارزشمند بزرگواران دیگه هم استفاده کنم... این پست رو برا این نوشتم که دوس داشتم یه خسته نباشید بگم و تشکری رو که به علت کمبود وقت تو همایش سانسورش کردم! به جا بیارم. ان شاالله این روند رو به رشد فرهنگی ادامه پیدا کنه و روز به روز بهتر بشه... یا علی بازم سلام... میدونید چیه؟ به دلم گفتم ای بابا! شب عیده حرفی چیزی نداری؟! دیدم همچین تند تند داره می تپه! مث این صدای بوووووووووووومب سال نو! که بعدشم یه آغایی میگه : آغاز سال یک هزار و سیصد و ...حالا چش بود خدا میدونه... نه فک کنم خودمم می دونم! بگم؟! خب باشه میگم: آخه یکم بیش تر از یکم تنگ شده... برا کی؟ اوا فکر بد نکنیددددددد! برا اونی که بی حضورش تقویم ها هر سال زمستونو نشون میدن... آخه میدونید چی شد؟ من به اغلب مخاطبای موبایلم دیشب پیامک تبریک سال نو فرستادم اما یکی از دوستام دقیقا همون جمله ی بالا رو گفت...و من به فکر رفتم...گفتم خاک به سرم فراموش کرده بودم چقد دم از انتظار زدم چقد شعر خوندم این ور اون ور. همه گریه کردن. تشویق کردن. پس چرا خودم فراموش کرده بودم؟؟؟ بعد گفتم ببین چقد خدا دوستت داره لیاقت یادآوریشو بهت داده...با وسیله... سرخوش آن عیدی که آن بانی نور از کنار کعبه بنماید ظهور قلب ها را مهر هم عهدی زند از حرم بانگ انا المهدی زند...............انشاالله خب دیگه میخواستم چیزی ننویسمااا یهو دلم دلش خواست! یه خاطره تعریف کنه... درضمن بگم اینجا هر کی می خواد دس بذاره رو دلش و کلی به من بخنده! آخه اینجا فقط دلم می سخنه که اونم آمیزه ای از بچگی و بزرگی و عقل و احساس لطیــــــــــــــــــــــــــــــــــــف منه! داشتم می گفتم دیشب پیامک زدم به مدیر مدرسه مون! بعد با همون شماره یه خانومی زنگ زدن گفتن شما؟ گفتم دریایی! گفتم مگه شماره خانوم........ نیست؟ گفت نه! 4 ماهه واگذار شده... منم کلی ضایع شدم آخه برا همه ی مناسبتا پیامک می فرستادم......!!! می تونید بخندید بهم! ساناز که کلی خندید...آخه من خودم استاد ضایع کردنم! ضایع شدنم خیلی خنده دار بود... -------------------------------------------------------- یه خواهش دارم لطفا برام دعا کنید این روزها خیلی محتاج و ملتمس دعام... میخوام شروع کنم...شروع کردن همیشه سخته... اینم هدیه ی من به شما: "GODISNOWHERE" This can be read as "god is no where" or as: "god is now here". Every thing in life depends on how u look at them! Always think positive! ترجمه برا دوستایی که به انگلیسی علاقه ندارن: "GODISNOWHERE" این می تونه "خدا هیج جا نیست" خونده بشه یا "خدا الان اینجاست". همه چیز در زندگی بستگی داره به اینکه چطور به اون ها نگاه کنی! همیشه مثبت بیندیش! سلام امسال هم داره کم کم بار و بندیلش رو می بنده...سالی که دیگه هرگز تکرار نمی شه...شاید بدترین سال زندگی من...سالی که توش 17 ساله بودم...18 ساله شدم اما قد 100 سال زجر کشیدم... اما امیدوارم امسال برای همه سال خوبی باشه... احساس می کنم تو این سال خیلی بزرگ شدم ، خیلی...اونقد که به بچگی خودم می خندم... اما تصمیم دارم تو سال 88 یه فرصت به خودم بدم...فرصتی که دوباره فاطمه دریایی بشم همون فاطمه ای که مدت هاست فراموشش کرده بودم...و شاید حتی رو بیارم به کنکور 89! مهم نیست! توی دنیا فقط یه چیز مهمه: اونم رضای خداست به هر طریقی که باشه حتی اگه لازم باشه کل عمرتو به خودت فرصت بدی! پس من دعا می کنم امسال بتونم به خودم فرصتی بدم برا نزدیک شدن به خدا تا اونم به من فرصت دوباره فاطمه دریایی شدن رو بده... خب مسلما هر کی این نوشته ها رو می خونه می فهمه یه غمی تو حرفامه...درسته اما این جمله رو از "هلن کلر" از یاد نمی برم که میگه: When one door of happiness closes, another opens; but often we look so long at the closed door that we don’t see the one wich has opened for us… سال نو مبـــــــــــــــــــارک
شام غریبان نوشت : دختر بچه : مامان! حضرت علی اکبر هم سن امام سجاد بوده؟
مامان : نه.
دختر بچه : مامان! پس حضرت علی اکبر قدّ دایی ابراهیم بوده؟!
تاسف نوشت 2: وای بر آنها که عاشورای امسال در لشکر یزیدیان بودند...
"اگر دین ندارید لا اقل آزاده باشید"
...و در جواب "یکی دیگه" : متاسفم!
اما همه ی حرف هام خلاصه شد و رسید به یک جمله:
دلم عجیب هوای شلمچه را دارد...
یا علی
(شرح زیارت عاشورا _ حاج سید احمد میر خانی)
--------------------------------------------------------------
*خداوندا "من" از عاشورایت شرم دارم...
یا علی
فرا رسیدن محرم رو تسلیت می گم...
لطفا منو در دعاهاتون از یاد نبرید.
علی
تا بعد از ماه محرم طنز تعطیله!
یه عذر خواهی شدید از دوستایی که شماره منو داشتن و الان با جمله ی "خاموش است" برخورد می کنن! خطم رو عوض کردم! شماره هم تعداد قلیلی(4 نفر) از افراد دارن! عذر می خوام مرضیه جون، الهه جون، خاله زهرا، زهرا کوچولوی خودم. (ببخشید نمی خواستم مستقیما بهتون بگم...)
......................................................................
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما
*
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
یا "علی"
عید خوشگل همه مبااااااارک...مبارک...مبارک...
اومدم عید رو تبریک بگم و یه قصه براتون تعریف کنم!
یکی بود یکی نبود...نه نه، یکی بود که هیچ، تازه یکی دیگم بود!
حالا یکی رو ول کن! زمستون بود. یه دختر کوچولو تو قنداق خوابیده بود... . دوستای مامانش اومده بودن که تولدشو تبریک بگن.... این تیکه از داستانو از رو کتاب می نویسم! :
« آن چنان که مورخان! نقل کرده اند، شخصی به نام مامان سهیلا! کودک را در آغوش گرفت و گفت: "واااای چه قدر این دختر نازه(بقیه هم تایید کردن)...اسمش رو بذارید نازنین." و در حالی که نام زیبای "فاطمه" شناسنامه ی دختر را مزیّن کرده بود، چنان رفت که تا 18 سال همه او را "نازنین" خواندند!»
خلاصه.......بعد از 18 سال دختر خوب قصه ی ما گفت:" اِواااااااااااااا!!! من اسم به این خوشگلی دارم. چرا منو فاطمه صدا نمی کنیــــــــــــــــد؟؟؟"
و قراره از امشب که شب عید غدیره همه "فاطمه" صداش کنن...اما خب خیــــــــلی ها راضی نمی شن!!!
می دونید حسین بهم چی گفت؟! گفت: خاله نازنین ِ من دو تا اسم داره. یکی نازنین یکی خاله نازنین!!!!!!!!!!!! یعنی اینکه من عمرا بهت نمی گم فاطمه!(دست شما درد نکنه!)
.............................................................
پ.ن1: من فردا به _حدودا_ همه! (یعنی کسایی که در دسترس باشن) شیرینی میدم. دیگه شانس خودتونه که در دسترس نیستید!!!(البته یه شرطی داره! شما کادو بدید، منم شیرینی میدم!)
پ.ن(2) همیشگی مهم :
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما...
یه پ.ن(3) مهم و قشنگ همیشگی دیگه :
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک...
دعا کنید لطفا...
یا "علی"
خوبی؟ خوشی؟ به من چه؟! خب باشه!
ببین دوست خوبم، جون عمه ام جون عمه ات نه وقت دارم نه پول! درک که می کنی؟! میام چرندیاتم رو به روز می کنم و می رم. تو خودت خانومی کن آقایی کن بیا بخون اگه هم همچین یه ذره دلت می خواد طنز مملکت پیشرفت کنه دو سه قواره فحش و نقد بفرما تا منم از این آماتوری در بیام. قربون کیبوردت!
ایشالا سال دیگه اگه رفتیم دانشگاه با اینترنت رایگان! دانشگاه از خجالتتون در میام!
راستی! میخواستم بذارم فردا این ترانه رو به روز کنم اما ترسیدم این زبونم بیشتر نشتی بده!
یه شب یه شاعری که خیلی چیز! بود
دنبال انتقاد تند و تیز بود
اومد نشست کلاشو قاضی کردش
با قافیه، سیاسی بازی کردش
من که نمیدونم که حق با کی بود
فقط میدونم که طرف شاکی بود
خلاصه هی می گفت و هی خط می زد
چون حرفای خلاف عادت می زد
یا گیر میداد به این یا اون یا همه
می گف چرا حقوق مردم کمه؟
می گف چرا قیمتا هی چیز! میشن
آدما با خــــدا گلاویز میشن؟
میگه که رشوه و ربا حلاله
میگی چرا؟ میگه اینم سواله؟!
همون که اونجا پای جانمازه
یه جای دیگه اندِ پارتی بازه
اگه بخوای یه جایی بندت کنن
صاحب خونه و سمندت کنن
رشوه که از مراحل اداری س
کمم بدی میرزه خیلی بد نیس!
تازه یه جایی هم می گفتن آره
یه استادی حساب سیبا داره!
اگه سوال کنی می گه چه لوسی
اگه می خوای بیا کلاس خصوصی!
خلاصه بعد کلی داد و بیداد
شعرشو آوُرد پیشم و به من داد
فردا تو روزنامه تو سطر ترحیم
دیدم میگن فلانی با دو تا سیم
خودش رو با برق اداری کشته
تو وقتای اضافه کاری کشته!
فک می کنم شاعره دید که زشته
تو شعرشم یه مشت دروغ نوشته
وقتی که دید اوضا چقد باحاله!
انتقاداش یه مشت فکر و خیاله-
وجدان شاعریش گرفت درد و گفت
بس کن و دیگه هی نزن حرف مفت
تو هم بشین کلاتو قاضی نکن
با خودمم! : سیاسی بازی نکن!
................................................................
پ.ن همیشگی مهم:
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما...
پ.ن 2: بگو سیــــــــــــب!
علی
اگر از لحاظ محاسبات ریاضی هم حساب کنی این طوری جور در نمیاد...داماد قد بلند، من هم کفش اسپرت پوشیده بودم، حالا هی عاقد بیچاره خطبه می خوند!
عروس خانم برای بار «پنجم» آیا وکیلم؟! شیطنتم گل کرد! «عروس رفته گل بچینه!» همه زدن زیر خنده.
از اون پشت هی ایما و اشاره که بابا شونم شیکست! دستمو گرفته بودم بالای سرم قند می سابیدم به دلیل قدبلندی آقا داماد! آخرش یه کاری کردن که لذت تجرد کوفتمون بشه!!!
بعد از بار ششم! عروس بله رو داد.......آخیـــــــــــــــــــــــــش!
همین که اومدم بازومو 180 درجه بچرخونم عاقد گفت: دخترم هنوز تموم نشده!!!
................................................................
پ.ن همیشگی مهم!:
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما...
علی
اینجا آن طرف دیوار است! نه نه اینطرف! بستگی دارد از کدام زاویه ببینی! مثل خیلی چیز ها که این روز ها به زاویه ی دید خودت بستگی دارد! باور کن! تا حالا شده در آینه ی اتاقت ببینی چقدر خوشتیپی اما دیگران بهت بگویند...(از آن جهت که ما طرفدار رعایت ادب شدید! هستیم سانســــــور!)؟ خب مساله همینجاست! زاویه ی دیدشان مناسب نیست! اصلا اگر مردم از زاویه ی مناسب نگاه کنند می بینند که پایین شهر و بالای شهر هم تنها بر اساس زاویه ی دید یک نفر رایج شده و شاید اصلا اگر از آن طرف نگاه کنیم پایین شهر بشود بالای شهر و خلاصه خودتان که میدانید بعدش چه می شود؟! اصلا برای همین است که بعضی ها زاویه ی دیدشان از بالا به پایین است و بعضی بالعکس! ولی در کل تانژانت زاویه ی دید بعضی آدم ها بینهایت است و بعضی صفر! حالا تو از هر زاویه ای می خواهی به اینطرف دیوار اتاق من نگاه کن.
خلاصه از زاویه ی دید که بگذریم پشت دیوار اتاق من برای خودش دنیایی دارد. دنیای اصوات «جمیله و کریهه»! گاهی وقت ها هم می شود به واسطه ی موزیک های مدرن! تجسم کنی که پشت دیوار اتاقت یک گله گوسفند در حال چریدن و آواز خواندن اند!
گاهی هم شوخی «رفقا» که بالا بگیرد می شود مستند حیات وحش هم گفت! گاهی به اصطلاح آبا و نیاکان می شود مطرب خانه! آن هم از نوع ساسیِ به قول خودش مانکن! که بیچاره نمی دانم چرا این قدر پشت دیوار اتاق من شرمنده است که هی می گوید: «شر...من...دم اگه که رفت از دستتون آره این ساسی مانکن»! کاش می شد بهش بگویم اگر بروی که خدا خیرت بدهد چون سرمان را بردی. اصلا شرمنده نباش...تو رو خدا برو یه چیزی هم بهت می دهیم!!!
خلاصه گاهی شرمندگی اش عود می کند و می رود ولی این برادران «فشن» از خجالتش در می آیند و نمی گذارند که جای خالیش احساس شود و با سیستم پیشرفته! ی «تنبک روی کاپوت» کنسرت زنده ی ساسی اجرا می کنند!!!
گاهی هم پشت دیوار اتاقم می شود کلاس دانشگاه و یک برادر دانشجو که از لهجه نداشتنش می خورد از این طرف ها نباشد از مشکلات سر کلاس با موبایلش به کسی گزارش می دهد و شکوه می کند آن هم درست موقعی که تونوس ماهیچه ای پلک بیچاره ی من دارد متوقف می شود یا به اصطلاح خودمان یا خودتان یا خودشان! «کفه ی مرگمان را می خواهیم بگذاریم!» خلاصه اینکه بالاخره من هم بشرم و حس کنجکاوی ام دلش می خواهد به جناب عالم الدهر یا همان دانشجوی خودمان بگویم : دانشمند تو رو خدا برو بچسب به دیوار اتاق یکی دیگر یا کمی بلند تر بگو تا ما هم از جزئیات ماجرا «مستفیذ» شویم!
گاهی هم که خدای ناکرده پدر، پسرش را دعوا می کند و برای چاشنی و «حساب دست آمدن» و به رسم چند قرن پش چند قواره «فحش» تاثیر گذار! هم نثارش می کند! و من نمی دانم چرا این فحش ها آنقدر تاثیر گذار اند که از دیوار هم نفوذ می کنند به داخل اتاق یکی دیگر!
اما نکته ی پزشکی که من از این پشت هم دریافته ام شیوع بیماری آنفولانزا است چرا که آمار پشت دیواری نشان می دهد هر نفر به طور میانگین دو سرفه پشت دیوار اتاق ما می کند و با این وضع 60 درصد مردم باید به بیماری آنفولانزا مبتلا باشند!
خلاصه از زاویه ی دید من نتیجه ی این پشت دیواری ها این است که حواست را جمع کنی که قدیمی ها خوب گفتند قضیه ی موش و گوش و دیوار را! و به اصطلاح نوین مراقب باش که این روزها دیوار ها هم به سیستم هوشمند مجهزند! گرچه اتاق من موش ندارد و پنجره دارد اما بی اختیار گاهی حتی بدون موش «گوش» می گیرد! و تازه نسل جدیدی از انسان ها هم کشف! شده اند که حتی از پشت دیوار اتاق خودشان که سهل است از پشت دیوار اتاق دیگران هم گوششان با نهایت دقت مثل ساعت! کار می کند!!! که من همینجا از جناب «پفیلا» بخاطر «رودست» خوردن! دلجویی می کنم!
------------------------------------------------------------------
پ.ن: همه ی همه ی این اتفاق ها هم که پشت دیوار اتاق من نمی افتد!(گول خوردی!)
پ.ن 2: *مهم*مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
غافل از اینکه خدا هست در اندیشه ی ما
"یا علی"
بذار تکلیفمو با خودم روشن کنم! نه بودم ، نه هستم، نه خواهم بود... پس دل نمی بندم.
این روزها عجیب خداجون داره طناب دلبستگی هام رو پاره می کنه...
"من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و در این راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم..."
یکی بود که میدونست من یکی دوماه پیش یه "همستر" گرفتم! خیلی دوسش داشتم...!!! چند روز پیش مُرد. ( به همون "یکی" : خیلی براش گریه کردم!!!)
دیشب که "حمید مصدق" میخوندم (بعد از مدت ها که ذوقم "شعر زده" شده بود) دلم دلش خواست بنویسه!
اما الان وقتی اولین نقطه رو گذاشتم دلم سبک شد! این روزها دلم "ایجاز" میخواد. یک ایجاز عمیق. مثل همون "نقطه"!
*امروز دلم شدیدا "دعا" میخواد...
یا علی
![]()

![]()



![]()
این تیکه شعر فقط یه احساسه که امشب داره قلقکم میده! معمولا این جور احساسا خیلی از قلبم رد می شد ولی نادیده می گرفتمش...اما حالا می خوام با همه ی احساس هام دست بدم...بغلشون کنم...امشب افکارم بوی تند نعنا میده...دارم استشمامش میکنم! امشب یه شب نعناییه...می خوام تا صبح از مزرعه ی ذهنم نعنا بچینم! ![]()

![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
| Design By : Night Skin |


